X
تبلیغات
دیوانه بازی

به مناسبت تولد مامانم گرچه سالها از جشن گرفتن این روز میگذره...

مامان تولدت مبارک. دلم می خواد مثل همیشه که اولین بوسه ی تولدم از طرف تو بود حالا من اولین نفری باشم که می بوسمت. دوست دارم. ممنون که هستی و می ذاری حست کنم.

از کتاب غیر منتظره - نوشته ی کریستین بوبن

 

جشنی بر بلندی ها

به شما می گوید: خانه روی بلندی هاست.پنهان در میان جنگل.دنبال من بیایید.آهسته رانندگی کنید. راه خراب است.او در اتوموبیل اش تنها، جلوی شما رانندگی می کند.شما در اتوموبیل دیگری هستید.شب،دیروقت. جاده، یکی از جاده های جنوب فرانسه، آسمان، آبی و سیاه.مانند خاکستری کبود با ستارگانی که زیرش جیر جیر می کنند.خاکستری کبود، برافراخته از بادی مجنون، وحشی، بادی خشمگین.در مسیر راهی سراشیب، از جاده خارج می شوید.راهی دور افتاده، همنشین ستاره ها. و سرانجام خانه، خانه اس سترگ که سگ هایِ باد دیوانه پهلوهایش را می فشارند. وارد خانه می شوید و بلافاصله حس طراوت و دوستی شما را در بر می گیرد.طراوت از سنگهای پیر سرچشمه می گیرد، از پله های چوبی، از اتاق هایی که مثل یک برآمدگی، مثل یک داستان خیالی، گرد و گودند.دوستی از کلام سرچشمه می گیرد.کلام زنی جوان که در این شب به شما پناه داده است.درباره ی خودش، یعنی درباره کسانی که دوست دارد، برای شما صحبت می کند.آری تنها عنصر وجود ما کسانی هستند که دوستشان داریم و دیگر هیچ.زندگیِ مان هرچقدر هم که در سنگری مخفی باشد ، بر بلندی هایی سوخته از باد پنهان باشد، باز هم در چهره هایی که دوستشان داریم به ما نزدیک است، در فکری که متوجه آن هاست، در نفس کشیدن آنها برای ما، در نفس کشیدن ما برای آنها. او حرف می زند و شما به ستاره های ریز ریز که در صدایش جیر جیر می کنند، گوش می دهید.با آنها صدها کیلومتر از خانه تان دور هستید، حس می کنید اینجا خانه ی خودتان است. در این کلام مهربان، مهربان و آسوده، مهربان و ملایم،آری غرق در این گونه کلام، انگار در خانه خودتان هستید.در دیار خودتان. خانه ی شما این جاست- خانه ای بی سنگ، بی در، بی پنجره.این جا، بر بلندی های کلامی که در آن عشق می تپد، کلامی که از باد عشقی خالص تطهیر شده است. در حالی که به این دیوارها، این اشیاء، این مبلمان نگاه می کنید، گوش می دهید. به ندرت از خانه تان خارج می شوید مگر برای مواجه شدن با حیرت دیگران، با زندگی دیگران. نگرانی هایشان،انتظارهایشان که چه گونه می خورند و از چه می میرند، که چه گونه کار می کنند و چه رویایی دارند. آن چه در خانه دارند و آن چه دور می ریزند. که با زندگی گذرا، گذرا، گذرا، چه گونه کنار می آیند.خانه ی امشب، خانه ی ساده ای است. با ظاهری زمخت.انگار برای باد ساخته شده است.برای راحتی باد که در میان سنگها سوت می کشد.در میان پنجره ها آواز می خواند در راهروها مثل گربه پرسه می زند.زن جوان فکر شما را می خواند، می گوید: آری، این خانه زیباست. زیبایی اش را خیلی وقت پیش، در یک عصر تابستانی مثل امروز، در اتاق کناری یافته است.مرگ در آن اتاق بود و مادر من در مرکز مرگ.بی اندازه پیر، بی اندازه خسته.آخرین نفس و سرانجام به آرامش رسیده بود.آرامشی که ما را به وحشت می اندازد و ما جز این وحشت چیزی درباره اش نمی دانیم.آرامش ابدی دستهایی تهی.،آرامش قلبی که مثل یک گردو زیر دندان های یک حیوان باز شده است.او مادر من بود، خوابیده بود زیر زندگی و او دیگر مادر من نبود.نمی توانم درست برایتان توضیح بدهم. مادرم بنیان قلب من بود- حالا بنیان فرو ریخته بود و قلبم سقوط می کرد و هیچ چیز نبود تا نگه اش دارد. آن زمان خیلی به خدا معتقد نبودم اعتقادم مثل وقتی بود که آدم در برابر ملایمت یک سوسن و لطافت یک نور، به بهار معتقد می شود. اما می دانید: وقتی همه چیز خوب است آدم به خدا معتقد است. وقتی همه چیز بد است، آدم به هیچ چیز معتقد نیست.آدم می ترسد، از ترس مریض می شود، به دنبال گریزگاهی می گردد،می فهمید. آری، به دنبال راه فراری می گردد،هرچه که باشد.در این مورد نباید سر خود را کلاه گذاشت.این طور نیست: هیچ کس واقعا به خدا معتقد نیست.حتی مسیح هم به هنگام مرگ عرق بر چهره دارد. متوجه هستید، من دعای انجیل را بلد هستم: «آه پدر، این رنج را از من دور کن» به بیمارستان ها بروید و به حکایت جنگ ها گوش کنید: سربازانی که بر پهنه های کارزار تکه تکه می شوند، خدا را صدا نمی زنند. آنها خدا را نمی طلبند بلکه مادرشان را می خواهند. و من در برابر قلب تکه تکه ام، نمی توانستم مادرم را صدا کنم، صدا کردنش بی فایده بود. تصور کنید، بدنی بی تحرک، و در اطراف، امواج بزرگ و بزرگ تر ، پر صدا و پر صداتر نورِ تابستان، امواج حرف های خفه ی آدم بزرگ ها( آن روز تعدادمان زیاد بود، پدر و مادر ها، دوستان، تعطیلات تابستان) و سرانجام خنده ی نوه ها. در خانه می دویدند انگار که در انتهای یک جنگل می دویدند. قایم باشک بازی می کردند. از قایم شدن درکمدها می خندیدند.وقتی پیدا می شدند جیغ می کشیدند. ما می گذاشتیم بازی کنند.نمی خواستیم بچه ها غمگین باشند- وانگهی چه کسی چنین چیزی می خواهد. فقط بهشان گفتیم اتاق به رویتان باز است، ورود به آن ممنوع نیست. مادربزرگ تازه مرده است. دو روز اینجا می ماند، بعد دفن اش می کنیم. می توانید به او عصر بخیر بگویید.اگر هم نمی خواهید مهم نیست.ما آدم بزرگ ها خیلی بیشتر از شما می دانیم ولی در برابر اتفاقی که افتاده، ما هم مثل شما چیزی نمی دانیم. بچه ها با دقت به حرفهای ما گوش کردند. اول، وارد اتاق نشدند.ما آدم بزرگ ها از مرگ می ترسیم. تقریبا همان قدر که از زندگی می ترسیم.و اول، این ترس، این حال وخیمی که به طور ناگهانی به ما دست داده بود، به بچه ها هم سرایت کرده بود.آرام و آهسته تر وارد خانه می شدند. با این وجود تب زیبای تعطیلات رهای شان نکرد.بعد از ظهر، مثل هر روز بیرون رفتند و به هنگام بازگشت شان این اتفاق افتاد: بازگشتی با قهقهه های خنده و پر تعقیب و گریز.هفت،هشت بچه. بزرگترین شان ده ساله و کوچک ترین شان چهار ساله. بازوان انباشته از گل های صحرایی، به خصوص گل گندم. با عجله وارد اتاق می شوند و کرکره ها را باز می کنند دختر کوچک از تخت مرده بالا می خزد. بقیه، گل های گندم را به او می دهند، همه ی گلها را با بی نظمی می چینند و مدت زیادی آن جا می مانند. چند تاییشان تمام قد روی تخت، بقیه دراز کشیده روی فرش. نیم ساعت، شاید هم یک ساعت آن جا می مانند.در باره ی بازی های دیروز، بازی های آینده حرف می زنند.بعد آواز خوان از اتاق بیرون می آیند.نوازشی سبک بر چهره ی  میخکوب. دو روز به همین منوال: هزارن قدم بین دشت، باد و تخت.هزاران راه بین گل ها، خورشید و چهره ی فرو رفته در بالش سفید.حتی شب ها هم وارد اتاق می شدند و برای آن که ما را بیدار نکنند خنده شان را خفه می کردند. ما سعی می کردیم دخالت نکنیم. این تنها شعوری بود که غم برای مان باقی گذاشته بود: که به هیچ وجه دخالت نکنیم. ما شرمنده شده بودیم.آری، از این بزرگ منشی بچه ها شرمنده شده بودیم. از این بزرگ منشی ابتدایی در رفتارشان، از این شیوه ی – از سنگین بودن حرف هایم عذر می خواهم- از این شیوه ی نزدیک ماندن به خدا. هرچند که این خدا، خدای ژولیده موی از بازی های تابستان، در تاریک ترین سایه ها مخفی باشد. ما گذاشتیم تا شیوه ی ورود به رنجمان را ابداع کنند.شیوه ی ورود به رنج مان مثل ورود سارها به آسمان تابستان، مثل ورود زندگی به زندگی. این ماجرا دو روز طول کشید. دو روز، دو شب، یک جشن. جشنی که هرگز نظریش را ندیده بودم. جشنی که اشک را لوث نمی کرد.جشنی که جلوی درد را نمی گرفت با این وجود یک جشن واقعی.اتفاق روز دوم افتاد: کوچکترین بچه به طرف ما آمد.بچه ها خیلی وقت بود از سر میز بلند شده بودند.ما آرامش بعد از غذا را می چشیدیم، لذت صحبت درباره ی چیزهای جدی را- چیزهای بیهوده وار جدی- سیاست، کار، از این جور چیزها، می دانید که. نوه ی کوچک نفس نفس زنان و خندان به طرف مان آمد: زود بیایید، مادربزرگ دارد می خندد. دنبالش رفتیم و دیدیم: چهره در عرض دو روز تغییر کرده بود.ساده شده بود.تقریبا دیگر چروکی نداشت.بر لب هایش انگار که اثر یک لبخند بود.نه: «انگار» را بر می دارم- یک لبخند واقعی، به زحمت قابل دیدن.همیشه همینطور است، نامرئی همیشه بر سبک ترین و شکننده ترین لبه ی مرئی واقع است. به زحمت محسوس، به بلندای کودک و نه هرگز به بلندای آدم بزرگ، هرگز. سپس مراسم خاکسپاری را به جا آوردیم و یک هفته بعد تعطیلات به پایان رسید. از این ماجرا پنج سال گذشته است.از پنج سال پیش، این خانه زیبایی حقیقی اش را، مکان واقعی اش را در باد، در زیر ستارگان، یافته است . از پنج سال پیش، باد اینجا در خانه ی خودش است.باد، رانده شده از همه جا و عصبانی از این که از همه جا رانده شده، به اینجا می آید تا به آرامشش، آسایشش و خانه اش بپیوندد. از آن روزی که یک گله بچه مراسم تشییع جنازه ی یک پیرزن را اداره کردند. درست به همان نحوی که بلدند گنجشکی مرده در راه را به آسمان مشایعت کنند. با ظرافتی که خاص خودشان است.ظرافتی که نه از اطرافشان به ارث برده اند، نه از هیچ چیز شناخته شده ی دیگری در دنیا. ظرافتی که از جایی به ارث برده اند که- برای من سوال است. بعد از پنج سال هنوز برای من سوال است.

 

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 22:55 | لینک  | 

از دفتر مانچا


همینطور که آب روی صورتم می ریخت فکر کردم که نیاز به یه تغییر داریم. یه تغییر بزرگ. تغییری که به چشممون بیاد. خونه مون خیلی قدیمی ئه. باید کاری کنیم که جدید به نظر بیاد.

کف رو شستم و سرم رو از جریان آب دور نگه داشتم. حتی شاید خرید یه تلویزیون به این قضیه کمک کنه. نه! نه! نه! اونوقت هاپیا می خواد شبانه روزی بشینه پای تلویزیون. شاید باید کفپوش خونه عوض بشه....


موبایلم زنگ خورد و همه ی تمرکزم رو به هم زد. حواسم رفت به اینکه کیه! مامان هاپیا که می خواد ببینه چرا خبری ازمون نیست؟! پری دریایی که می خواد بیاد سری بهم بزنه و بقیه ی آش رو با هم بخوریم؟ یه نفر که می خواد بگه از فردا کار جدیدم رو شروع کنم و تا اول تابستون صبر نکنم؟! زن داییم که بهش زنگ زده بودم...


دندونام رو مسواک زدم و بیرون آمدم. اما دلم می خواست باز هم با افکارم بازی کنم. انگار از تنهایی خودم خوشم میاد. ترجیح می دم با افکارم بازی کنم. اونارو بالا و پایین کنم. جای همه حرف بزنم... نرفتم سراغ تلفن. در عوض زیر چشمام رو که سیاه شده بود با کرم پاک کردم. از رژی که پری ی چشم آبی برام خریده بود زدم و موهام رو که هنوز چک چک می کرد در زیر کالاه در آوردم و تابوندم.


وقت ئه چیه؟ بازهم خودم بودم که به خودم می گفتم. وقت بستنی ی عصر. اینبار می خوام ته ظرف شاتوت رو دربیارم. این چیزی بود که باعث شد زودتر خودم رو خشک کنم و برم.

...

                                                                                           ساره وفا

                                                                                           17/3/92


نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 20:58 | لینک  | 

زانو هایش را بغل کرده بود و و سرش را روی زانو ها گذاشته بود. کسی بیرون از خانه سوت می زد.نغمه ها به دیوار خانه می خورد و می ریخت پای دیوار.

 

نشسته بود پایین تختش و تکیه داده بود به تخت و فکر می کرد که بیرون جایی ست پر از گرگ هایی که همگی می خواستند شنل قرمزی را بدرند. آنوقت بود که همه ی تمشک ها می ریخت روی زمین و قل می خورد و زمین پر از تمشک می شد. تمشک های قرمز...

 

نغمه ها پای دیوار تلنبار شده بودند. کسی نبود به آنها گوش دهد و سرش را تکان دهد. کسی نبود به آنها گوش دهد و دستها را صاف کند و پرواز کند و برود سمت آسمان.. کسی آن اطراف، آن طرف دیوار نبود. فقط یک نفر بود و آن هم کسی بود که سوت می زد .اتاق مانده بود و دیگری که در خانه، پای تخت نشسته بود و جوراب راه راه به پا داشت و زانوهایش را بغل کرده بود و تنها چیزی که می دید جوراب هایش بود.

 

                                                                                       ساره وفا

                                                                                       20/2/92

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 23:10 | لینک  | 

اگه زلزله آمد و همه چیز نابود شد،

اگه زلزله آمد و فرصت خداحافظی نبود،

اگه زلزله آمد و بعدش دیگه من نبودم،

از همه ی اونهایی که از من رنجیدن عذرخواهی می کنم.


                                                                             ساره وفا



نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 21:55 | لینک  | 



مطمئنم رنج های زندگی اونو به این روز درآورده بود. مطمئنم زخم هایی که از کودکی به جونش افتاده بود این نفرت رو توی یه دونه چشم تیزبینش کاشته بود. می شد جای تک تک زحمهایی که به روحش افتاده بود رو، توی نگاه پر نفرتش دید.  

 

روی صندلی مقابل من نشسته بود و با چادر، نصف صورتش رو پوشونده بود. سوار که شدم کوله ی بزرگ و سنگینم رو روی پام گرفتم. خریدهارو پشتش روی شکمم چسبوندم که صدای خش خش پلاستیک ها مزاحم بقیه نشه. نگاه سنگینش رو ازم دور نمی کرد. از لحظه ای که داشتم به طرف صندلی می آمدم نگاهم می کرد. اما حالا نگاه داشت آزاردهنده می شد. دوباره روسری م رو صاف کردم. همه چیز مرتب بود. کیفم رو چرخوندم و پولم رو از همین اول کار حاضر کردم. سعی کردم تظاهر کنم که اصلا متوجه نگاه سنگین و نفرت انگیزش نشدم. چرا باید اینقدر با نفرت منو نگاه می کرد؟! کم کم خانم های بیشتری سوار شدند. همه را با نفرت نگاه می کرد. نگاه های نفرت انگیز طولانی و عصبی کننده. حداقل هرازگاهی نگاهش روی آدم دیگه متمرکز میشد...

 

فقط نصف صورتش پیدا بود. نصف دیگه زیر چادر بود. کمی که گذشت چادر کنار رفت. چشم دیگرش کور بود. سفید بود. حالا کل صورتش به نظر پر از نفرت می آمد.دهانش، بینی اش. و حتی رنگ صورتش سرشار از نفرت بود. به خودم اجازه ندادم براش دلسوزی کنم. از ترحم بیزارم. اما بهش لبخند زدم ولی به جای محبت متقابل، نفرت انگیزترین نگاهش را تحویلم داد. سرم را پایین انداختم. داشتیم به ایستگاه من نزدیک می شدیم. دلم می خواست کمی از حس نفرتش رو کم کنم. اما انگار سالها و سالها نفرت درونش اینقدر کهنه شده بود که نمی شد انتظار محبت ازش داشت. نگاهش نکردم اما اون همچنان نگاه تنفر آمیزش روی من بود. توی دلم گفتم این زن حتما از همه ی عشق های دنیا بی نصیب مونده. شاید این کوری از کودکی همراهش بوده و همه اونو اذیت کردن. شاید همسری نداشته که دوستش داشته باشه و کودکی که بهش عشق بورزه. به ایستگاه رسیده بودم. باید پیاده می شدم.یه بار دیگه سعی ام رو کردم. موقع جمع کردن بسته هام یه بار دیگه بهش لبخند زدم. اما بازم نگاه سرد نفرت آمیزی رو تحویل گرفتم که می گفت برو گورتو گم کن. موقع پیاده شدن از خدا خواستم اینقدر این آدم رو سر راه من قرار بده که بهش لبخند بزنم تا بفهمه می شه بدون نفرت هم به آدمها نگاه کرد.

وقتی پیاده شدم با خودم عهد کردم دفعه ی بعد که دیدمش بهش سلام بدم. شاید این شروع محبت به آدمی باشه که "شاید" هیچوقت محبت ندیده.

و خدارو شکر کردم برای تن سالمم. برای همه ی محبش به من. و برای اینکه یه عالمه آدم مهربون اطرافم هستن که منو دوست دارن و طعم شیرین ئه دوست داشته شدن رو بهم می دن.

                                         ساره وفا

 

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 16:38 | لینک  | 

سال نو مبارک...

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 23:27 | لینک  | 

الان تقریبا یه ساعت از 12 اسفند مونده! من امروز 32 ساله شدم.روز فوق العاده ای که با کلاس خانم هاشمی شروع شد. و البته و البته چندین مسیج و تماس  از طرف عزیزایی که هرکدوم خودشون دنیایی برام ارزش دارن. آغوش کشیدن بهی ی عزیزم که با تمام وجود بهم لطف داره و تبریک امیر با چشمای بسته توی تخت! :))


خدایا برای همه ی روزهای زیبایی که اجازه ی زیستن بهم دادی ممنونم. امیدوارم لطفت رو حروم نکرده باشم و خوب زندگی کرده باشم. می دونم روزها و لحظه هایی بوده که خطا کردم. می دونم خیلی جاها اشتباه کردم. می دونم خیلی از چیزهایی که باید اتفاق نیافتاد و برعکس. اما ممنونم. خوب بودم! سعی کردم خوب باشم! حالا که یک سال بزرگترم کردی به اندازه ی یک سال بیشتر بهم کمک کن! یک سال بیشتر بهم توان بده که خوب باشم. که بنده ی سپاسگزاری باشم. که قدر لحظه هایی که به من هدیه می کنی رو بدونم و از زندگی لذت ببرم.

خدا جون؟! همه ی فرشته هایی که اطرافم هستن رو سلامت نگه دار. به همه انرِِژی بیش از پیش بده و کنار من حفظشون کن!

بهم توان بده بتونم بیش از پیش کار کنم.بهم توان بده بتونم بیش از پیش عشق بورزم و کنار بچه ها حفظم کن!

خدایا برای همه ی محبت ویژه ت بهم ازت ممنونم. 32 سالگی رو دوست دارم!بزرگ شدن رو دوست دارم! فقط کمک کن هرچی بزرگ تر میشم عاقل تر باشم. انسان کاملی بشم. کمکم کن 32 سالگی رو هم با موفقیت پشت سر بذارم. کمکم کن داستان بنویسم و امسال یه کتاب چاپ کنم!

خدایا دوست دارم! ممنون برای لحظه لحظه ی زندگی ی شیرینم. و ممنون برای همه چیز.

32 سالگی سلام! امروز که عالی بود. پر از تماس عزیزانی که بی دریغ عشق ورزیدن. امیدوارم امسال سال درخشش باشه! بزن بریم 32 سالگی!

خدایا راهم رو به من نشون بده! هرچی که هست من براش آماده ام!  


                                                                                 ساره وفا 12/12/91

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 23:23 | لینک  | 

دیگه حوصله ی بهمن ماه رو ندارم. ماهی که مامان عزیزم ازم دور شد. ماهی که مامان هاله و خانم پور محمدی رفتند پیش خدا.ماهی که بهی ی عزیزم بابابزرگشو از دست داد و چشمای مهربونش هنوز دنبالشه. روزی که سال بابای الهام ئه. و امروز این اتفاق بد جدید. حوصله ی بهمن ماه رو ندارم...

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 18:7 | لینک  | 

مردی که ایستاده بود شاد بود.حدود سنش را می شد تخمین زد، اما دندان نداشت و این شاید تخمین را دچار اشتباه می کرد.ریشهای تقریبا بلندی داشت که انگار تار به تار رنگ شده بودند.از آن دست ریش هایی که حس نرمی را منتقل می کنند، شاید این احساس با موهای لخت و جوگندمی ی مرد تشدید می شد.موهای بلند و صافِ خاکستری.

 

یک کیسه ی بزرگ نارنگی دستش بود و انگار از دورترین نقطه ی شهر آمده بود تا به دورترین نقطه ی شهر برود.روی کفش هایش پر از گچ بود. کفش ها حکایت از ساعت ها کارگری می کردند. کفش هایی ساده و پر از گچ با پشت هایی خوابیده.دستهایی بزرگ و یک کیسه نارنگی.

 

کنار جدول خیابان هنوز کمی برف باقی مانده بود. کلاغ ها دسته ای، لای برف ها دنبال خوراکی می گشتند.خرده های کیک، کمی تخمه شاید... کلاغ ها دسته ای جایی می نشینند تا از لابلای آشغالها برای خودشان خوراک پیدا کنند. کسی برای کلاغ ها غذا نمی ریزد. آنها مثل گنجشک های کوچک در ته مانده ی سفره سهیم نیستند. اجازه ی ورود به حیاط خانه ها را ندارند. باید دزدی کنند و اگر نخواهند دزدی کنند باید آشغال گردی کنند.برای همین است که نقاب سیاه بر چهره دارند.

مرد نگاهی به کلاغ ها کرد. کلاغ ها، در سکوتِ این خیابان دور افتاده مشغول کند و کاو برای فقط کمی آشغال بودند.مرد خسته شده بود. دست توی کیسه برد و نارنگی ای درآورد. سریع پوستش کند و نیمش کرد. نیمی را در دهان گذاشت و با لثه هایش کمی آن را این طرف آنطرف کرد و بلافاصله قورتش داد و نیمه ی بعدی را بلعید.دهانش تازه شد. حالا وقت رها شدن از دست این پوست نارنگی بود. مرد پوست نارنگی را در دست فشرد و بعد با تمام قوا آن را به سمت دیگر خیابان، جایی که کلاغ ها آشغالگردی می کردند پرت کرد و داد زد: بووووووووووووووووووووووووآ پاپاپا و دستهایش را بالا و پایین برد.

کلاغ ها امروز می خواستند در این گوشه ی دنج آشغالگردی کنند اما حالا آسمان از حضور ده-بیست کلاغ گرسنه پر شده بود. کلاغ ها در هوا چرخیدند و دور شدند. بی هیچ اعتراضی. مرد خیالش راحت شد و راه افتاد به ناکجایی که انتظارش را می کشید برود.

 

                                                                                 9/11/90

                                                                                 ساره وفا

 

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 19:22 | لینک  | 

      ایستگاه قونقاه باشی سوار شد. پیرزنی بود با چثه ی کوچک و چادر سورمه ای با خال های سفید. از آن دسته پیرزنها که دور چشمهاشان خطوط عمیق افتاده است.میله را گرفت و روی اولین صندلی خالی نشست. به شهر خیره شد.به چراغ های رنگارنگ، به درخت ها که داشتند کم کم جوانه می زدند.آهی کشید.چروک های روی چشمش تا روی بینی کشیده شده بودند. لبهای خشکش را با پارچه ی سفیدی که در دست داشت تمیز کرد و چندبار به هم سایید. شب عید نزدیک بود. می خواست باغ فجر پیاده شود و کمی خرید کند.اما امسال هیچ کدام از نوه های دردانه اش نبودند تا ته ظرف شکلاتش را در آورند. تا آجیل ها را بخورند و پوستش را همه جا بریزند و بعد همت کنند همگی با هم جارو بزنند.امسال قرار است همگی با هم به شیراز بروند.

 

    نوه ها چند شب پیش از دامن گلدارش آویزان شده بودند و التماس می کردند که : " تو هم بیا مامانبزرگ. تو هم بیا! تو رو خدا بیا!بی تو که عید عید نمیشه! " و پیرزن فقط با حسرت اینکه با آنها باشد و با لحنی کاملا مهربانانه که مبادا دل بچه هایش را بشکند گفت: " من پا ندارم راه برم"  بعد به بچه ها و عروسها و دامادهایش نگاهی کرد و آنها هم نگاهی کردند و هریک نگاه از او ربودند و سکوتی سنگین برقرار شد. عروس، بچه اش را صدا زد و بقیه ی بچه ها به دنبال او اتاق را ترک کردند.هیچیک حتی یکبار به او تعارف نکرد که بیاید. دل پیرزن شکست. صدای شکستنش را همه شندیدند اما به روی خود نیاوردند، در عوض اتاق را پر کردند از صدای اخبار. پیرزن مریض بود و آنها می خواستند چندروزی را از مریضی دور باشند. می خواستند به بازار شیراز بروند. همگی می خواستند بیرون باشند. هیچکس قبول نمی کرد در هتل بماند.هیچ کس قبول نمی کرد روی نیمکت بنشیند یا کندتر راه برود...

 

     دسته ای موی سفید از گوشه ی چادرش بیرون زده بود. سرش را به شیشه ی اتوبوس چسباند. بیرون پر بود از مردمانی که بغل بغل خرید کرده بودند تا تک تک روزهای عید را خوش بگذرانند.اتوبوس باغ فجر بود.پیرزن بلند شد ، چادرش را محکم کرد. لبها را به هم سایید و با قدمهای کوچک از اتوبوس پیاده شد. اتوبوس ماند و خاطره ی پیرزنی که می رفت برای نوه هایش هدیه بخرد. نقل و شیرینی و آجیل بخرد و میان جمعیت گم شود...

                                                                                            ساره وفا

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 17:27 | لینک  |