تقدیم به آ

گوش دادن به آهنگ هتل کالیفرنیا همیشه غمگینش می کرد. می گفت یاد یه شب خیلی بد می افته. یه شب تلخ. می گفت ازش خواسته بوده که خیلی خوشگل باشه. برای همین یه گل رز ریز و صورتی زده بوده پشت گوشش. خوشگل شده بوده.

 پله های کافه رو پایین رفت. اونجا منتظرش بود. آهنگ هتل کالیفرنیا پخش می شد. فضا زیبا بود. تا به حال این کافه رو ندیده بود. صدای دوستش را شنیده بود که پشت سر او از پله ها پایین آمده بود و معلوم بود و به اشاره چیزی گفته. گفت الان میام... الان الان! بعد بهش رو کرده بوده و گفته بود دیگه نمی تونیم ادامه بدیم. همین!

هتل کالیفرنیا پخش می شد. گل رو از پشت گوشش برداشت. هنوز چیزی سفارش نداده بود. گل رو روی میز گذاشت و بلند شد و بی اینکه حرفی رد و بدل بشه مسیری که آمده بود رو برگشته بود. اون شب برای تمام عمر به آهنگ هتل کالیفرنیا گوش داده بود. توی اتاقش. توی بالش هزار بارخونده بودش. هزار بار، برای تمام عمرش شاید.

حالا، اما داره با صدای بلند بهش گوش میده و برای من که ازش دورم می رقصه.! میگه اوووووه اون روزها دیگه مرده ن. بهش لبخند میزنم و می گم: Some dance to remember, some dance to forget”  می دونم نشنیده، فقط لبخند میزنه. با صدای گیتار سرش رو پایین میاره و مثل نوازنده های راک سرش رو تکون میده. وقتی سرش رو بالا میاره سرخ شده. می خنده و دمپاییش رو که با انگشت بزرگش نگه داشته تکون میده. میگه دوباره به این آهنگ علاقه مند شدم. میگه بیا یه کاری کنیم. بیا باهاش یه نماهنگ درست کنیم. بهش لبخند می زنم. هردوچای می نوشیم و من به قدرت موسیقی فکرمی کنم. قلبم فشرده میشه،توی دلم  می گم می دونم اون آدم و روزهاش رو فراموش کردی اما می دونم غمی که این روز برات به بار آورد رو هرگز فراموش نمی کنی. میگم می دونم می خوای چه نماهنگی براش طراحی کنی. وقتی چایی تموم میشه می گم موافقم که کارش کنیم. لبهاش رو روی هم فشار میده و با صدا باز می کنه. میگه عالیه! باید روش فکر کنیم  و طراحی ش کنیم.

لبخند میزنم...

                                                                                     ساره وفا

                                                                                   18/11/93

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 20:11 | لینک  | 

 

ساعت حدود 4 بود که توی تختم خزیدم. احساس خستگی مفرط حتی اجازه نداد کتابم رو باز کنم وبخونم تا خوابم ببره. نمی دونم چرا یهو تمام انرژیم از بین رفته بود. نمی دونم چرا با خودم تکرار می کردم این آخرینش بود و دیگه این کار رو نمی کنم. نمی دونم چه چیزی پس ئه ذهنم بود که باعث شد با خودم تکرار کنم که این آخرین نمایشگاه اعضا من باشه. حالا چقدر روی این حرف بمونم نمی دونم اما یه خستگی ی مفرط عمیق برام به جا گذاشت؛ گرچه مثل هر سال بهجت عزیزم پیشم بود و کلی زحمت کشید، کتی جون مشوقم بود. گرچه امسال نمایشگاه گروهی بود و تمام کارهاش گردن من نبود و زحمت تیمی بود اما بازم احساس خستگی بدجوری توی تنم لولیده.

نمیدونم شاید جای خالی ی لیلی باعث این غم ئه عمیق شد. اینکه دلم براش یه ذره شده و اینکه این اولین بار بود که من نمایشگاه برگزار کردم و نبود تا بغلم کنه و بگه تو فوق العاده ای ساره! یه دونه ای! گرچه شب قبل برام کلی دل گرمی و عشق فرستاده بود.

 شاید اگر هانای عزیزم نمیامد جای خالی ی تمام زوش ها که هرسال و همیشه حامی من بودن و با حضورشون بهم عشق هدیه می کردن هم بیش از اینها عذابم می داد اما هانای همیشه مهربونم سد راه این دلتنگی شد و با حضورش دل منو واقعا شاد کرد. می دونم که مشغله اجازه نداد بقیه اونجا باشن. ساعت کاری بود و همه سر کار بودن. ممنون از هیوا که بهم زنگ زد.

نمی دونم شاید حضور کم رنگ اعضا مرکز با وجود تمام تماس های تلفنی من برای دعوت باعث این حس حزن و خستگی شد.

 

به برکت وجود عزیزای مهربون و بخشنده ای که امروز توی نمایشگاه حضور داشتن تا الان 140000 تومان برای کودکان منتظرمون جمع کردیم. دست فداکار همه ی این مهربان هارو می بوسم و می گم ممنون که بودید. شما نقطه های امید من توی نمایشگاه های هرساله م هستید. ممنون که همیشه هستید و حمایت می کنید.

ممنون از سمیرای عزیزم که با وجود بچه ی کوچک واقعا برای نمایشگاهش زحمت کشید. سمیرا واقعا به داشتن همکار پرتلاشی چون تو افتخار می کنم. ممنون از فرزانه ی عزیز که با وقت کم باز هم بخشی از نمایشگاه رو دست گرفت. برات آرزوی سلامتی و شادی دارم و امیدوارم به زودی بخشی از این مجموعه بشی.

و ممنون از یکی یه دونه ی من زهرا که تا ساعت 5 عصر و با وجود خستگی بسیار موند و کمکمون کرد. ممنون زهرا. تو هم یه خواهر خوبی و هم یه دختر فوق العاده عزیزم. خوشحالم که گرچه لیلی نبود تو کنارم بودی.

ممنون از افروز به خاطر چاپ نامه ی تقدیر برای همه ی همکارها و پیگیری ها و زحماتش برای برگزاری نمایشگاه.

ممنون ازآقای کیشانی برای جابجایی وسایل و تحمل حجم زیاد کارتن های کاردستی توی انباری.

ممنون از بهجت عزیزم که با وجود داشتن کلاس و مشغله ی زیاد و کارهای فشرده ی این روزهاش باز هم به دادم رسید. اگه نباشی حتما یه ور قضیه کم ئه بهی جونم. مهربون خواهرم.

ممنون از نینای عزیزم که از اول نمایشگاه آمد و بچه م همش سرپا بود و لبخند همش روی لبش می درخشید.

ممنون از امیر اخوت به خاطر اینکه این اواخر همش کنارمه و همیشه حمایت می کنه. ممنون. و ممنون از عکس هایی که گرفتی.

ممنون از داداش نیمای گلم برای تمام انرژی ی مثبت و خوبش توی زندگی ما. برای لحظه لحظه ی حضورش. و برای عکاسی توی نمایشگاه.

 ممنون از مدیر و معاون محترم کانون به خاطر حضورشون و اینکه با وجود تمامی مشغله ی کاری شون  وقت گذاشتند.ممنون از همه ی کارشناسان خوب و مهربان به خاطر حضور و حمایت. ممنون از همکاران سایر مراکز به همراه اعضاشون که نمایشگاه ما رو با حضور گرمشون گرمی بخشیدن.

ممنون از عضو های سابقم توی مرکز مجتمع مهدی شعبانی و میلاد محمدی که با حضورشون بهم ثابت کردن معرفت هنوز وجود داره.

ممنون از تعداد اندک اعضای خوبم؛ اونهایی که همیشه به خاطر ما هستند. عاشقتونم بچه ها. ممنون که بودید.

و در پایان ممنون از عشق زندگیم امیر که همیشه حضورش برام تشویق ئه.

و ممنون از سعید که گرچه دور بود اما کلی تبلیغ نمایشگاهمون رو کرد.

 

نمی دونم اگه این همه آدم مهربون کنارم نبودن چی می شد اما حالا که دارمشون برای دونه دونه شون از خدا ممنونم. امیدوارم همه ی آدمها دوستای خوبی چون شماها داشته باشن. ممنون که همیشه هستید.

 

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 20:38 | لینک  | 

امروز خونه ی رعنا جون ئه مهربونم دعوت داشتم. جایی که پر از مهر و محبت بود. جایی که حتی یه ذره انرژی منفی هم پیدا نمیشد. اینقدر سرشار از انرژی مثبت شدم که با وجود خستگی ی زیاد دلم نمی خواد بخوابم. دلم نمی خواد یه همچین روز خوبی تموم شه. از کجا معلوم فردا چه خبر باشه؟ از کجا معلوم روزم رو فردا با چه آدم هایی شروع  می کنم؟ آدمهایی با این انرژی ی مثبت! نمیشه روش حساب کرد.

خاله عزیزم اونجا بود. خاله ای که وقتی دستت رو میگیره می دونی همه ی وجودش عشق ئه. خاله ای که می دونی وقتی پشت تلفن میگه " قربون صدات" واقعا دوستت داره. خاله ای که خدا از محبتش برای من فرستاده. اگه مامانم نیست اما علاوه بر فامیل خوبم، یه عالمه آدم خوب و مهربون برام گذاشته. آدم هایی که مثل خود مامانم مهربون ان و قلب های بزرگی دارن. خدایا برای همه ی این خوبی ها ازت ممنونم.

از رعنا جون عزیز ممنونم که منو به یه مهمونی خانوادگی دعوت کرد. جایی که خیلی هارو می شناختم و خیلی هارو نمی شناختم. آدم هایی که مدت ها بود ندیده بودم و دلم تنگ شون بود؛ کتی جون، خاله عزیز دوست داشتنی م و از همه جالب تر مینا خانم. و آدم های مهربونی که بعضی روزها میبینمشون و دوسشون دارم مریم جون، خانم عابدی و خود رعنا جون مهربون. ولی بقیه ی آدمهایی که ندیده بودمشون و من رو نمی شناختن به اندازه ی آدمهایی که منو می شناختن بهم انرژی مثبت دادن. رعنا جون برای این روز فوق العاده و همه ی انرژی ی مثبت خونه ی انرژی مثبتتون ممنونم. امیدوارم همیشه خونه تون پر از انرژی ی مثبت باشه. 

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 0:40 | لینک  | 

   

                                                        تقدیم به خواهرم. برای همه ی روزهای خوبمان

بر می گردم به 10 سال پیش، وقتی که قرار بود توی کانون یه نمایش کار کنم.اون موقع مربی کانون نبودم. توی اتاق آفرینش خیلی شلوغ بود. قرار بود منم برم اونجا عروسک هام رو بسازم. وقتی وارد شدم کتی جون که سر کار خانم آذرپی صداشون می کنیم یه خانم خندون رو بهم معرفی کرد. دست دادیم.داشتند یه تعداد شته درست می کردند برای یه نمایش عروسکی.

اولین برخوردهای ما لبخندهایی بود که آدم وقتی برای اولین بار یه آدم مهربون رو میبینه بینشون رد و بدل مشه. لبخند هایی که شاید بیش از کلمه معنی داشته باشن.

یک سال بعد قرار شد من هم مربی کانون بشم. افتادم مرکز شماره 3. بهم گفتن از فلان روز برو مرکز. آدرس رو هم بهم دادن. اما هیچکس همراهم نیامد. من بودم و نگاهم به جوراب های راه راهم و شلوار طوسی و کفش های صورتی کم رنگم که پا گذاشتم توی پارک خانه سازی، بلوک های روی زمین رو شمردم تا رسیدم در مرکز...

مرکز توی پارک بود. با درهای کشویی کشیده شده و در شیشه ای مات. در رو باز کردم و رفتم تو. اول هیچکس نبود. بعد یه خانم آروم آمد جلو. خانم خلیلی بود. سلام کردم. جواب سلامم رو به آرومی داد. بعدش از توی اتاق همون خانم مهربان و خوشرو با هیجان آمد بیرون. و اون کسی نبود جز لیلی همتی!!!!

این دومین بار بود که میدیدمش و چقدر عالی که از همه ی کانون کسی رو می شناختم که لبخند و چشم های براقش یادم بود و حالا جلوش وایساده بودم و قرار بود براش کار کنم.

و این شروع یه خوشبختی بود. شروع یه زندگی ی کاری خوب. لیلی جونم اگه من کانون رو دوست دارم یه بخش عظیمش به خاطر تو و همه ی خاطره های خوبش ئه. از خدا برای همه ی این تجربه های عالی ممنونم. بودن کنار تو و مامان مژگانم. بودن کنار خانم مددی و خانم شیرانی و همکارهای مجتمع. همه و همه زندگی توی کانون رو برای من شیرین کرد. و خوشحالم که این وسط بیشترین سهم رو با تو داشتم. ممنون که همییییییییییشه مشوقم بودی حتی اگه این تشویق ها منو لوس کرد. ممنون که همیشه کارهام رو دیدی و برای حتی کوچکترین هاشون ارزش قائل بودی. اگه من مربی ی موفق و با اعتماد به نفسی شدم به خاطر تشویق های تو بود. واقعا به خاطر این هدیه ی بزرگ ازت ممنونم. به خاطر داشتنت سپاسگزارم.

برو خدا به همراهت. امیدوارم که  عشقت بین ما جاری بمونه و عشقت اونجا هم جاری باشه و مرکز خوبی داشته باشی. خدا می دونه که چقدر دلتنگت میشم. اما خوشحالم که برای بهتر ها رفتی.

خیلی دوستت دارم.بهترین آرزوهام بدرقه ی راهت. برو به سلامت خواهر خوبم. 

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 21:41 | لینک  | 

من آن زن متفاوت-خوشبختی هستم که 18 سال است بیتلز گوش می کنم و از پنجره ی بازِ اتوبوسِ ساعت 9 شب- تنها-  و فقط با بیتلز لذت میبرم.

من آن زن متفاوت-خوشبختی هستم که 13 سال است کفش آل استار می پوشم و با آنها پیاده روی هم می کنم تا پاره می شوند.

من آن زن خوشبختی هستم که روسری ام را سفت می کنم و سرم را تا لبه ی شیشه ی اتوبوس بیرون میبرم تا باد توی صورتم بخوره و مژه هام رو به هم نزدیک کنه.

من آن زن خوشبختی هستم که با آهنگ های تکراری ی دوران نوجوانی ام هنوز احساس نوجوانی دارم.من آن زن متفاوت-خوشبختی هستم که با ساده ترین چیزها خوشحال میشوم.

من آن زن در حال تمرینی هستم که می تونم آدم هایی که منو می رنجونن  رو برای بار چندم ببخشم حتی اگه هنوز از دستشون ناراحت باشم و علت کارشون رو ندونم و حرفها و رفتاراشون رو فوت کنم بره هوا!

من آن زن خوشبختی هستم که با باد حرف می زنم و به قاصدک ماموریت می دهم و از دنیای حتی آلوده ی اطرافم لذت میبرم.

من ابرخاکستری ام.

              برای خودم که با لپ سر از خیابون شریعتی تا خونه مون بیتلز گوش دادم و لذت بردم

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 20:49 | لینک  | 

یک روز در روستا اسب پیرمردفرار کرد.همه گفتند چه بدشانسی!

پیرمرد گفت:از کجا معلوم؟

چند روز بعد اسبپیرمرد  با یک گله اسب برگشت.همه گفتند چه خوش شانسی!😀

پیرمردگفت:ازکجامعلوم؟

چند روز بعد پسر پیرمرددرحالی که داشت یکی از اسبهارا رام میکرد از پشت اسب بزمین خورد و پایش شکست.همه گفتند:چه بدشانسی!

پیرمردگفت:از کجا معلوم؟

چند روز بعد ژاندارمهابه روستا آمدند و همه جوانان را برای جنگ بردند بغیر از پسر پیرمرد که پایش شکسته بود.همه گفتند:عجب خوش شانسی!😀

پیرمردگفت:از کجامعلوم؟؟؟؟

حالا زندگی ما هم پرازاین "ازکجامعلوم" است.پس بازم باید در همه حال شاکر و امیدوار بود.چوناز کجا معلوم مشکلات و سختیهایی که مامیکشیم،دریچه ای باشد برای دیدن و حس کردن خوشبختی که روزی باید در این خوشبختی...

بازم ازکجا معلوم که این مشکلات واقعا مشکل باشند که ما داریم؟

از کجا معلوم که دوست نزدیک ما که همیشه لبخند زیبا روی لباش نشسته و موجب دلگرمی ما به زندگیه، دلش پر از غم سنگینیه که حتی نمیتونه بازگو کنه.

پس بیایید بدون هیچ چشم داشتی مهربانانه حراج محبت کنیم.چون از کجا معلوم.....

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 16:44 | لینک  | 

  

                                      تقدیم به لوسی، گربه ای که ما پوش پوشی صدایش کردیم.

وقتی به خودش آمد که بچه کوه کوچکی از میان شیرِ داخل فنجان سر برآورده بود. چند قاشق قهوه فوری به شیر اضافه کرده بود نمی دانست اما عزمش را جزم کرد که تمام قهوه را سر بکشد. حس کرد که لازم است یک قهوه ی غلیظ سر بکشد. هیچوقت فکرش را هم نمی کرد، فکر نمی کرد رفتن یک گربه از خانه اش تا این حد کسلش کند.تنها، قهوه ی پر رنگی که سر می کشید گواه حال خراب دورنی اش بود. این خاصیت گربه هاست. چهره هایی معصوم به خود می گیرند. چشم هایشان را تنگ می کنند و قبل از آنکه بدانی عاشقشان شده ای.  این دومین گربه ای بود که برای مدت کوتاهی کنار او بوده و رفته. آنها سیاست خودشان را دارند. به محض اینکه رهایشان می کنی سرشان را به تو می چسبانند و خور خور نفسشان را بالا می برند و همین خور خور جایی در دلت باز می کند که با رفتنشان هیچ چیز جایش را پر نمی کند.

همیشه راه حلی برای رفع احساس کسالتش داشت.چشمهایش را تنگ می کرد و سعی می کرد به مصیبت هایی که این اواخر شنیده بود فکر کند. این کار باعث می شد حس کند که این روزها هیچ کس حال خوشی ندارد. یک جور همدردی ی درونی بود که خودش برای خودش ترتیب می داد. اولین کسی که به ذهنش راه پیدا کرد دختر پر افاده ی همسایه بود که تازه از ایتالیا برگشته بود و روز چهارشنبه سوری از تنهایی توی اتاقش دق کرده بود اما حاضر نشده بود  از خود حبسی در اتاق دست بردارد و حداقل کنار آتش آنها بایستد. این خوشحال کننده ترین مصیبتی بود که توی ذهنش آمد. حتی در دلش لبخندی رضایت بخش زد و شیر قهوه ی غلیظش را با حس رضایت از پیدا کردن مصیبتی شیرین از دیگران فرو داد. قهوه ی تلخ هشداری بود از شبی بی آرامش. اما حال الان ش را خوب می کرد پس بی توجه به غلت های بی رویه ی شب قهوه را تا ته نوشید. گربه ی پرشین ای که اول بی احساس می نمود چنان در قلبش جا خوش کرده بود که حالا از رفتنش ناراحت بود و باید این جای تلخ را با هرچه که می توانست پر می کرد. تصمیم گرفت از روی عکسش کمی طراحی کند. سر رسید خرج های روزانه ی پارسال را برداشت و در اولین صفحات فراموش شده شروع به خط خطی کرد. هنوز کارش به پایان نرسیده بود که حس کرد قهوه کار خودش را کرده است. حالش رو به بهبود بود. مثل چهره ای که خون در آن می دود و جان می گیرد زنده اش کرده بود. سررسید را بست. فنجان را وارونه روی سینک ظرفشویی گذاشت. شکلاتی گوشه ی لپش گذاشت و تلویزیون را روشن کرد. بقیه ی دلتنگی ها را برای غلت های خسته کننده ی شب رها کرد.

 

                                                                                                           ساره وفا

                                                                                                         13/1/1393

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 19:2 | لینک  | 


سال نو مبارک

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 16:18 | لینک  | 

                                                                                      برای میم ز

 

آنروز شمعی روی میز می سوخت خانم. خانه ساکت بود. یادت می آید؟ تو، روی تنها صندلی لهستانی ی پشت میزِ گرد کنار اتاق نشسته بودی و پاهایت را روی هم انداخته بودی و سرت به کاغذ هایت گرم بود. کفش ها را همانجا درآورده بودی و پاهای راه راهت را به هم می کشیدی. انگار پاها مال تو نبودند. انگار دو توله گربه ی بازیگوش زیر پاهایت در حال بازی بودند. یکی روی کول دیگری می پرید . لحظه ای بعد جاها عوض می شد.پاها سرگرم بازی بودند و تو غرق در کاغذهایت.

با دست چپ موهایت را می تاباندی و با دست راست می نوشتی و کاغذ هایت را زیر و رو می کردی. خودکارت را روی لبهایت می گذاشتی و لبهایت را یک ور می کردی و فکر می کردی خانم. فکر می کنم فکر می کردی...حواست نبود که من نگاهت می کنم. گاهی سرت را بالا می آوردی، چشم ها را تنگ می کردی و چیزی را با خودت زمزمه می کردی.

گونه های سرخت زیر نور شمع جاندار می نمود. دندان هایت براق بود. یکبار نگاهم کردی. فقط یکبار... دلم می خواست صندلی ی دیگری دور میز بود. به سمتت می آمدم، سرت را بالا می گرفتی، نگاهم می کردی، و من همانطور که تو نگاهم می کردی صندلی را مصمم بیرون می کشیدم و کنارت می نشستم. دلم می خواست برایت چای بریزم. سینی چای را بی صدا بلند کنم و برایت چای بیاورم. چای را که دیدی خودکارت را زمین بگذاری، صورتت را برایم جمع کنی، چشم هایت را تنگ کنی و لبخند بزنی. دست ها را باز کنی و کش و قوسی به خودت بدهی و باز لبخند بزنی. سینی را جلویت بگذارم. بی وقفه چای برداری. دودستی فنجانت را دست بگیری و آرام بگویی: "ممنون"

بله خانم! همه ی اینها را در ذهنم بازی کرده ام. هزار بار. با همه ی سینی های ساخته شده ی دنیا. با بهترین دکوراسیون ها. با انواع نورها. با نقل گشنیزی، با چیپس خرما، با شکلات. و هربار تو با همان نگاه مرموز و دوست داشتنی پاسخم را دادی. بله خانم. آنجور که من دوست داشتم جوابم را دادی. فکر نکن همه ی بازی همین بود. نه! این بازی هر روز ادامه دارد. حتی وقتی نیستم پنجره را باز می کنی و دست تکان می دهی. همان لحظه گوشی ام در جیب شلوارم می لرزد. نگاهش می کنم. برایم نوشتی: " هنوز دور نشده، دلم برات تنگ شده!" نگاهت می کنم. هنوز توی پنجره ایستاده ای و لبخند می زنی.

 بله خانم. من همه ی اینها را هرروز، هزار بار بازی می کنم و این بازی ادامه دارد خانم...

                                  ساره وفا 1/11/92

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 19:32 | لینک  | 

بهترین راه برای گفتن خدایا دوستت دارم
این 
است که
زندگی کنیم
و
بیشترین تلاشمان را بکنیم.
.
.
.
.
بهترین راه برای گفتن
 خدایا شکرت
این است که 
گذشته را رها کنیم 
و در زمان حال زندگی کینم.
همین حالا!
همین جا!

^_^


        دون میگوئل روئیز               

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 18:12 | لینک  |