تقدیم به خواهرم. برای همه ی روزهای خوبمان

بر می گردم به 10 سال پیش، وقتی که قرار بود توی کانون یه نمایش کار کنم.اون موقع مربی کانون نبودم. توی اتاق آفرینش خیلی شلوغ بود. قرار بود منم برم اونجا عروسک هام رو بسازم. وقتی وارد شدم کتی جون که سر کار خانم آذرپی صداشون می کنیم یه خانم خندون رو بهم معرفی کرد. دست دادیم.داشتند یه تعداد شته درست می کردند برای یه نمایش عروسکی.

اولین برخوردهای ما لبخندهایی بود که آدم وقتی برای اولین بار یه آدم مهربون رو میبینه بینشون رد و بدل مشه. لبخند هایی که شاید بیش از کلمه معنی داشته باشن.

یک سال بعد قرار شد من هم مربی کانون بشم. افتادم مرکز شماره 3. بهم گفتن از فلان روز برو مرکز. آدرس رو هم بهم دادن. اما هیچکس همراهم نیامد. من بودم و نگاهم به جوراب های راه راهم و شلوار طوسی و کفش های صورتی کم رنگم که پا گذاشتم توی پارک خانه سازی، بلوک های روی زمین رو شمردم تا رسیدم در مرکز...

مرکز توی پارک بود. با درهای کشویی کشیده شده و در شیشه ای مات. در رو باز کردم و رفتم تو. اول هیچکس نبود. بعد یه خانم آروم آمد جلو. خانم خلیلی بود. سلام کردم. جواب سلامم رو به آرومی داد. بعدش از توی اتاق همون خانم مهربان و خوشرو با هیجان آمد بیرون. و اون کسی نبود جز لیلی همتی!!!!

این دومین بار بود که میدیدمش و چقدر عالی که از همه ی کانون کسی رو می شناختم که لبخند و چشم های براقش یادم بود و حالا جلوش وایساده بودم و قرار بود براش کار کنم.

و این شروع یه خوشبختی بود. شروع یه زندگی ی کاری خوب. لیلی جونم اگه من کانون رو دوست دارم یه بخش عظیمش به خاطر تو و همه ی خاطره های خوبش ئه. از خدا برای همه ی این تجربه های عالی ممنونم. بودن کنار تو و مامان مژگانم. بودن کنار خانم مددی و خانم شیرانی و همکارهای مجتمع. همه و همه زندگی توی کانون رو برای من شیرین کرد. و خوشحالم که این وسط بیشترین سهم رو با تو داشتم. ممنون که همییییییییییشه مشوقم بودی حتی اگه این تشویق ها منو لوس کرد. ممنون که همیشه کارهام رو دیدی و برای حتی کوچکترین هاشون ارزش قائل بودی. اگه من مربی ی موفق و با اعتماد به نفسی شدم به خاطر تشویق های تو بود. واقعا به خاطر این هدیه ی بزرگ ازت ممنونم. به خاطر داشتنت سپاسگزارم.

برو خدا به همراهت. امیدوارم که  عشقت بین ما جاری بمونه و عشقت اونجا هم جاری باشه و مرکز خوبی داشته باشی. خدا می دونه که چقدر دلتنگت میشم. اما خوشحالم که برای بهتر ها رفتی.

خیلی دوستت دارم.بهترین آرزوهام بدرقه ی راهت. برو به سلامت خواهر خوبم. 

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 21:41 | لینک  | 

من آن زن متفاوت-خوشبختی هستم که 18 سال است بیتلز گوش می کنم و از پنجره ی بازِ اتوبوسِ ساعت 9 شب- تنها-  و فقط با بیتلز لذت میبرم.

من آن زن متفاوت-خوشبختی هستم که 13 سال است کفش آل استار می پوشم و با آنها پیاده روی هم می کنم تا پاره می شوند.

من آن زن خوشبختی هستم که روسری ام را سفت می کنم و سرم را تا لبه ی شیشه ی اتوبوس بیرون میبرم تا باد توی صورتم بخوره و مژه هام رو به هم نزدیک کنه.

من آن زن خوشبختی هستم که با آهنگ های تکراری ی دوران نوجوانی ام هنوز احساس نوجوانی دارم.من آن زن متفاوت-خوشبختی هستم که با ساده ترین چیزها خوشحال میشوم.

من آن زن در حال تمرینی هستم که می تونم آدم هایی که منو می رنجونن  رو برای بار چندم ببخشم حتی اگه هنوز از دستشون ناراحت باشم و علت کارشون رو ندونم و حرفها و رفتاراشون رو فوت کنم بره هوا!

من آن زن خوشبختی هستم که با باد حرف می زنم و به قاصدک ماموریت می دهم و از دنیای حتی آلوده ی اطرافم لذت میبرم.

من ابرخاکستری ام.

              برای خودم که با لپ سر از خیابون شریعتی تا خونه مون بیتلز گوش دادم و لذت بردم

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 20:49 | لینک  | 

یک روز در روستا اسب پیرمردفرار کرد.همه گفتند چه بدشانسی!

پیرمرد گفت:از کجا معلوم؟

چند روز بعد اسبپیرمرد  با یک گله اسب برگشت.همه گفتند چه خوش شانسی!😀

پیرمردگفت:ازکجامعلوم؟

چند روز بعد پسر پیرمرددرحالی که داشت یکی از اسبهارا رام میکرد از پشت اسب بزمین خورد و پایش شکست.همه گفتند:چه بدشانسی!

پیرمردگفت:از کجا معلوم؟

چند روز بعد ژاندارمهابه روستا آمدند و همه جوانان را برای جنگ بردند بغیر از پسر پیرمرد که پایش شکسته بود.همه گفتند:عجب خوش شانسی!😀

پیرمردگفت:از کجامعلوم؟؟؟؟

حالا زندگی ما هم پرازاین "ازکجامعلوم" است.پس بازم باید در همه حال شاکر و امیدوار بود.چوناز کجا معلوم مشکلات و سختیهایی که مامیکشیم،دریچه ای باشد برای دیدن و حس کردن خوشبختی که روزی باید در این خوشبختی...

بازم ازکجا معلوم که این مشکلات واقعا مشکل باشند که ما داریم؟

از کجا معلوم که دوست نزدیک ما که همیشه لبخند زیبا روی لباش نشسته و موجب دلگرمی ما به زندگیه، دلش پر از غم سنگینیه که حتی نمیتونه بازگو کنه.

پس بیایید بدون هیچ چشم داشتی مهربانانه حراج محبت کنیم.چون از کجا معلوم.....

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 16:44 | لینک  | 

  

                                      تقدیم به لوسی، گربه ای که ما پوش پوشی صدایش کردیم.

وقتی به خودش آمد که بچه کوه کوچکی از میان شیرِ داخل فنجان سر برآورده بود. چند قاشق قهوه فوری به شیر اضافه کرده بود نمی دانست اما عزمش را جزم کرد که تمام قهوه را سر بکشد. حس کرد که لازم است یک قهوه ی غلیظ سر بکشد. هیچوقت فکرش را هم نمی کرد، فکر نمی کرد رفتن یک گربه از خانه اش تا این حد کسلش کند.تنها، قهوه ی پر رنگی که سر می کشید گواه حال خراب دورنی اش بود. این خاصیت گربه هاست. چهره هایی معصوم به خود می گیرند. چشم هایشان را تنگ می کنند و قبل از آنکه بدانی عاشقشان شده ای.  این دومین گربه ای بود که برای مدت کوتاهی کنار او بوده و رفته. آنها سیاست خودشان را دارند. به محض اینکه رهایشان می کنی سرشان را به تو می چسبانند و خور خور نفسشان را بالا می برند و همین خور خور جایی در دلت باز می کند که با رفتنشان هیچ چیز جایش را پر نمی کند.

همیشه راه حلی برای رفع احساس کسالتش داشت.چشمهایش را تنگ می کرد و سعی می کرد به مصیبت هایی که این اواخر شنیده بود فکر کند. این کار باعث می شد حس کند که این روزها هیچ کس حال خوشی ندارد. یک جور همدردی ی درونی بود که خودش برای خودش ترتیب می داد. اولین کسی که به ذهنش راه پیدا کرد دختر پر افاده ی همسایه بود که تازه از ایتالیا برگشته بود و روز چهارشنبه سوری از تنهایی توی اتاقش دق کرده بود اما حاضر نشده بود  از خود حبسی در اتاق دست بردارد و حداقل کنار آتش آنها بایستد. این خوشحال کننده ترین مصیبتی بود که توی ذهنش آمد. حتی در دلش لبخندی رضایت بخش زد و شیر قهوه ی غلیظش را با حس رضایت از پیدا کردن مصیبتی شیرین از دیگران فرو داد. قهوه ی تلخ هشداری بود از شبی بی آرامش. اما حال الان ش را خوب می کرد پس بی توجه به غلت های بی رویه ی شب قهوه را تا ته نوشید. گربه ی پرشین ای که اول بی احساس می نمود چنان در قلبش جا خوش کرده بود که حالا از رفتنش ناراحت بود و باید این جای تلخ را با هرچه که می توانست پر می کرد. تصمیم گرفت از روی عکسش کمی طراحی کند. سر رسید خرج های روزانه ی پارسال را برداشت و در اولین صفحات فراموش شده شروع به خط خطی کرد. هنوز کارش به پایان نرسیده بود که حس کرد قهوه کار خودش را کرده است. حالش رو به بهبود بود. مثل چهره ای که خون در آن می دود و جان می گیرد زنده اش کرده بود. سررسید را بست. فنجان را وارونه روی سینک ظرفشویی گذاشت. شکلاتی گوشه ی لپش گذاشت و تلویزیون را روشن کرد. بقیه ی دلتنگی ها را برای غلت های خسته کننده ی شب رها کرد.

 

                                                                                                           ساره وفا

                                                                                                         13/1/1393

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 19:2 | لینک  | 


سال نو مبارک

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 16:18 | لینک  | 

                                                                                      برای میم ز

 

آنروز شمعی روی میز می سوخت خانم. خانه ساکت بود. یادت می آید؟ تو، روی تنها صندلی لهستانی ی پشت میزِ گرد کنار اتاق نشسته بودی و پاهایت را روی هم انداخته بودی و سرت به کاغذ هایت گرم بود. کفش ها را همانجا درآورده بودی و پاهای راه راهت را به هم می کشیدی. انگار پاها مال تو نبودند. انگار دو توله گربه ی بازیگوش زیر پاهایت در حال بازی بودند. یکی روی کول دیگری می پرید . لحظه ای بعد جاها عوض می شد.پاها سرگرم بازی بودند و تو غرق در کاغذهایت.

با دست چپ موهایت را می تاباندی و با دست راست می نوشتی و کاغذ هایت را زیر و رو می کردی. خودکارت را روی لبهایت می گذاشتی و لبهایت را یک ور می کردی و فکر می کردی خانم. فکر می کنم فکر می کردی...حواست نبود که من نگاهت می کنم. گاهی سرت را بالا می آوردی، چشم ها را تنگ می کردی و چیزی را با خودت زمزمه می کردی.

گونه های سرخت زیر نور شمع جاندار می نمود. دندان هایت براق بود. یکبار نگاهم کردی. فقط یکبار... دلم می خواست صندلی ی دیگری دور میز بود. به سمتت می آمدم، سرت را بالا می گرفتی، نگاهم می کردی، و من همانطور که تو نگاهم می کردی صندلی را مصمم بیرون می کشیدم و کنارت می نشستم. دلم می خواست برایت چای بریزم. سینی چای را بی صدا بلند کنم و برایت چای بیاورم. چای را که دیدی خودکارت را زمین بگذاری، صورتت را برایم جمع کنی، چشم هایت را تنگ کنی و لبخند بزنی. دست ها را باز کنی و کش و قوسی به خودت بدهی و باز لبخند بزنی. سینی را جلویت بگذارم. بی وقفه چای برداری. دودستی فنجانت را دست بگیری و آرام بگویی: "ممنون"

بله خانم! همه ی اینها را در ذهنم بازی کرده ام. هزار بار. با همه ی سینی های ساخته شده ی دنیا. با بهترین دکوراسیون ها. با انواع نورها. با نقل گشنیزی، با چیپس خرما، با شکلات. و هربار تو با همان نگاه مرموز و دوست داشتنی پاسخم را دادی. بله خانم. آنجور که من دوست داشتم جوابم را دادی. فکر نکن همه ی بازی همین بود. نه! این بازی هر روز ادامه دارد. حتی وقتی نیستم پنجره را باز می کنی و دست تکان می دهی. همان لحظه گوشی ام در جیب شلوارم می لرزد. نگاهش می کنم. برایم نوشتی: " هنوز دور نشده، دلم برات تنگ شده!" نگاهت می کنم. هنوز توی پنجره ایستاده ای و لبخند می زنی.

 بله خانم. من همه ی اینها را هرروز، هزار بار بازی می کنم و این بازی ادامه دارد خانم...

                                  ساره وفا 1/11/92

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 19:32 | لینک  | 

بهترین راه برای گفتن خدایا دوستت دارم
این 
است که
زندگی کنیم
و
بیشترین تلاشمان را بکنیم.
.
.
.
.
بهترین راه برای گفتن
 خدایا شکرت
این است که 
گذشته را رها کنیم 
و در زمان حال زندگی کینم.
همین حالا!
همین جا!

^_^


        دون میگوئل روئیز               

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 18:12 | لینک  | 

                                                                                                برای عصمت

خیابان، امروز او را کم داشت. هیچکس نفهمید که آن زن چادری چند روزی ست رفته است و پیدایش نیست. هیچکس دیگر توجهی به عدم حضور او پشت ویترین مغازه ها نداشت.

مردم در رفت و آمد برف ها را له می کردند. برف ها شکل کف کفش ها را می گرفت و نفر بعد شکل جدیدی بر آنها حک می کرد و رد می شد. " کسی می رود و کسی می آید!" این را مردی گفت که این خبر را داد. بعد دستهای بزرگش را به هم زد و دستها را چندبار به هم مالید. خس خس پوست خشک و سرما زده ی دستش به طور غلو شده ای نظر را جلب می کرد, چشم را تار می کرد وفکر کردن را آغاز می کرد.

مردم شال گردن هایشان را بالا کشیده بودند. آنها که کلاه داشتند کلاه ها را تا روی چشم پایین کشیده بودند. بعضی دستها را در جیب کرده بودند و سر را بالا گرفته بودند و مطمئن از پوتین ها و چکمه ها را حت قدم بر می داشتند و بعضی دیگر دستها را باز کرده و هر لحظه منتظر سر خوردن بودند. ماشین ها بخار می کردند،لیز می خوردند و دور می شدند. و خیابان حضور او را کم داشت.

مرد ادامه داد: " الان سه روز است که مرده! تشییعش کردیم. برف می بارید، به شما خبر ندادیم...خدا رحمتش کند." این را گفت و دور دهانش را با انگشت سبابه و شصت تمیز کرد و لبخند زورکی ای تحویل داد." هوا سرد شده!" با این جمله موضوع را عوض کرد. یادمان رفت که از زن حرف می زدیم. گرم صحبت شدیم.

روی قبرستان برف بیشتری باریده بود.همه جا سفیدپوش بود. دور قبر او پوست نارنگی دیده می شد. شاید این تنها اثر به جا مانده از رهگذری در قبرستان باشد. شهر فراموش کرده است که او رفته و هرگز دیگر بر نمی گردد. شهر لحاف سفیدش را روی خودش کشیده و بی دغدغه خوابیده است. شهر دوست دارد خوابهای خوش ببیند.

جوان ها سرسره بازی می کنند. بعضی ها عکس می گیرند. بعضی ها گلوله برفی بازی می کنند. مسن تر ها مراقبند زمین نخورند و زمستان که می شود خود را در خانه حبس می کنند. و زمین لحاف سفیدش را روی خود کشیده و خواب زمستانی را مزمزه می کند.

                                                                                                         ساره وفا

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 19:55 | لینک  | 

عصر یک روز تعطیل کسالت بار دیگر بود. بی خوابی دیشب و فکر و خیال پس از آن امروز را کسالت بارتر کرده بود. تنهایی عامل دیگر آن کسالت بود. زیر پتو خزیده بود و یک ساعتی را چرت زده بود. هنوز از بی خوابی ی دیشب خسته بود.از ترس سرمای خانه حاضر نبود از زیر پتو دربیاید.حتی حاضر نبود انگشت های لخت پایش را که در حال سر شدن بود تکان دهد که مباد به گوشه ی خنکی از ملافه ی سرد تخت بخورد.گوشه ی لبش که خیس بود را با پشت دست خشک کرد.ته گلویش احساس ترشیدگی می کرد. مال چرت بعدازظهر بود. حالش را بدتر کرده بود.

عادت به فکر و خیال نداشت. اما این چند روز همش به همسایه ها فکر کرده بود. همسایه هایی که مانند همسایه های ترلکوفسکی سعی در دیوانه کردن او داشتند.هربار که به آنها فکر می کرد نا امیدی از نسل بشر در ذهنش شدید و شدیدتر می شد.به آنها فکر می کرد. به تجسماتشان. افکار  پنهان و پیدایشان. فضولی هایشان. تجمع های گروهی و نوبتی ی جلوی در خانه هایشان. به اینکه یکی از مردهای همسایه حاضر است پشت در خانه ی آنها صدای سگ درآورد تا موجب پارس کردن سگ آنها شود و بلافاصله در خانه ی سایر همسایه ها برود و از وضعیت پارس سگ شکایت کند. اگر خودش شاهد عینی این اتفاق نبود هرگز باور نمی کرد که مردی در میانه ی شصت سالگی حاضر به تقلید صدای سگ پشت در خانه ی کسی شود. خشم خود را فقط در چشم ها پنهان کرده و از کنار همسایه گذشته بود بی آنکه بداند این نگاه خشمگین موجب خلق داستان های جدیدی خواهد شد.

بلاخره تصمیم خودش را گرفت. غلتید. سمت دیگر تخت آنقدر که فکر می کرد سرد نبود. دست و پاهایش را دراز کرد و خستگی را با یک نفس عمیق بیرون داد. هوا رو به تاریکی بود. صدای در هم پیچیده ی کبوتران ار نورگیر به گوش می رسید.وقتش بود از تخت خواب بیرون بیاید.به ترلکوفسکی فکر کرد. بلند شد و تخت را مرتب کرد. همسایه های لعنتی ی ترلکوفسکی آخر او را از پا درآوردند اما او تسلیم نشد.

کمی شیرقهوه حالش را جا می آورد. در آشپزخانه کارهایی باقی مانده بود. ظرف شیرجوش را از زیر ظروف داخل سینک بیرون کشید. آن را شست و همانطور خیس روی گاز گذاشت. شیر را داخل ظرف ریخت و سپس شکر اضافه کرد. بالای سر شیر ایستاد تا جوش آمد. فنجان زیبایی برداشت. شیر را داخلش ریخت و قهوه ی فوری را اضافه کرد. دانه های قهوه به سرعت باز می شدند. هم زد. شکل ها تغییر کردند. این درست مثل زندگی ما آدم هاست. با حضور یک نفر زندگی ما هم خورده می شود و شکل عوض می کند. اینقدر هم زد تا زنگ قهوه ای یکسانی بدست آمد. قاشق را از کنار سینک توی قابلمه ی پر از آب سر داد. فنجان را با هر دو دست گرفت و توی اتاق روی کاناپه کنار بخاری نشست. اتاق رو به تاریکی بود. همسایه ها در رفت و آمد. و قهوه شیرین.

 

                                                                                               ساره وفا

 

پی نوشت: ممنون از وحید برای معرفی کتاب مستاجر. عالی بود. پیشنهاد می کنم اگر داستان های روانی کننده اذیتتون نمی کنه حتما بخونیدش. البته اگه تا الان نخوندید.

 

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 11:40 | لینک  | 

هیچکس با حس تنفر زاده نشده
نه به خاطر رنگ پوست
نه مذهب و اعتقاد
و نه گذشته ی آدمها

...

مردم "می آموزند" که متنفر باشند
و اگر می آموزند که متنفر باشند
مسلما می تونن یاد بگیرن که دوست داشته باشن
همونطور که محبت و دوست داشتن به واقعیت قلب آدمها نزدیک تره تا برعکسش.


نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 23:2 | لینک  |