امروز،یکشنبه مورخ 1/10/87 مراسم بزرگداشت استاد کریمی بود!ساعت 1:30 در سالن سینمای دانشگاه گرد هم آمدیم تا با هم فریاد بزنیم:« استاد!تا دنیا دنیاست در قلب مایی!»گریستیم و شمع ها سوختند!خدا می داند استاد کجای سالن نشسته بود و لبخند می زد!استاد از کنارم گذشت،لرزیدم!توی دلم گفتم سلام!می دونم اینجایید!استاد،دلم براتون تنگ شده!و دیدمش که لبخند زد و از من گذشت!
از پنجشنبه دلم می خواست به استاد مهدوی زنگ بزنم و بگم میشه من یه چیزی حاضر کنم تو مراسم بزرگداشت بخونم؟!اما هم روم نشد،هم مشغله ی کلاس زبان واساتید سختگیرش برام مجال فکر کردن نمی گذاشت؛دیروز ساعت سه و نیم آقای مهدوی زنگ زد و سوال کرد دلت می خواد یه چیزی از استاد بگی؟گفتم آخه نمی دونم از پسش بر بیام یا نه!؟اما یه چیزی درونم گفت این کد غیرعقلی ئه!این خود استاد کریمی ئه !بگو بعله! این استاده که فرستاده ِپی ت!خودِ استاد بهت دیکته می کنه!زود باش تو ماموریت پیدا کردی!
گفتم بله!آقای مهدوی گفت چند دقیقه؟گفتم هرچی شما بگید!و توی دلم گفتم هرچی استاد کریمی بگه!بعد رفتم کلاس!5/9 خونه بودیم!شب چله بود و باید می رفتیم!جزوه ها را باز کردم تا استاد نگاهی به آنها بیاندازد!بلاخره من باید با اجسام کار می کردم و استاد محدود بود از این جزوات مطلب انتخاب کنه!رفتیم و تا ما برگشتیم ساعت 5/1 بود!جزوه ها باز روی زمین و حتما استاد کریمی روی یکی از مبل ها عینک به چشم مشغول مطالعه ی جزوات خودش!گفتم ببخشید که اینقدر بد خطند!جوابی نگرفتم!گفتم استاد می دونم که خسیسی کردم!اما واقعا جزوه هاتون رو تکثیر می کنم و در اختیار بچه های نمایشی و غیر نمایشی می گذارم!گفتم استاد حاضرید؟من آماده ام،من ورق می زنم و هرجا باید بنویسم بهم الهام کنید!
شروع کردیم!پیش رفتیم!من در جزوات غرق شدم!کلمات درشت می شدند و من را به فضایی دیگر می بردند!گفتم استاد!داره دیر میشه!نمیگید چی بنویسم!ندایی نبود!گفتم من می خوام از شما بگم اما من کوچیکم!حقیرم!نمی تونم توصیف شما رو بکنم!و ندایی نبود!تا ساعت 5/3 جزوه ها رو ورق زدم و استاد کمک نکرد!می خواستم خلاصه ای از درس ها بگم؛کمک نکرد!می خواستم چند کلید بدم؛کمک نکرد!یکباره به خودم آمدم!این دروس و نمی شه در دقیقه و ساعت گفت!من باید طبق قرار کل جزوه رو ارائه بدم!
قهوه ای درست کردم و خودکار رو روی صفحه گذاشتم و شروع کردم!استاد کدها رو به من می داد!
رمز!رمز!رمز!
از رمز شروع کردیم!و امروز وقتی اون رو قرائت کردم فهمیدم دیشب استاد کنارم بوده و دستم رو گرفته!وقتی دختر استاد با رمز به بازی اش خاتمه داد فهمیدم مرکز همان رمز بود!وقتی استاد مهدوی از نوشته های استاد کریمی خواند و در آن نوشته از حال زیستی آمده بود مطمئن شدم استاد تبدیل به حال مطلق شده اند!
بهاءالدین رو دیدم!الهام آمد!لحیا و سحر!خانواده ی استاد کریمی!فرزندانِ یک شبه بزرگ شده ی استاد کریمی که درعرض دو ماه مادر و پدرشان آنها را به بزرگ شدن،به ایستادن روی پای خود،دعوت کرده بودند و آنها چقدر بزرگ بودند!پاک و بزرگ!احسان پسر استاد کریمی چقدر شبیه احسان سالاری بود و چقدر متفاوت از او!ودیعه چقدر شجاع بود!چقدر پر شور بود!مطمئنم که مادرشان و استاد آنجا کنار هم ایستاده بودند و به فرزندان بزرگ و توانمند خود می بالیدند! بقیه رو نمی شناختم!اما همه ی ما با یک هدف اونجا بودیم!
استاد کریمی شما حال مطلق شدید و همه جا گسترده شدید!شما تبدیل به رمز شدید و الان زمان رمزگشایی ست!
ساره وفا1/10/87
