تبليغاتX
دیوانه بازی - «استاد ابراهیم کریمی به ابدیت پیوست تا در دنیا رمزی نو بسازد»

                                                بنا به درخواست تعدادی از دوستانم این دستنوشته

                                                                       را مجدد تقدیم می کنم به استاد بزرگ و عزیزم:

                                                                        استاد ابراهیم کریمی!

 

«استاد ابراهیم کریمی به ابدیت پیوست تا در دنیا رمزی نو بسازد»

                                                                روحش شاد

 

     نمی دانم چرا انسانهای پیچیده همواره در لفافی از رمز باقی می مانند.مصر بودم رمز بیماری ی استاد کریمی را پیدا کنم.کشف کار هر کسی نیست.علم می خواهد.می خواهم با دسته کلیدی که خود استاد،کلید به کلید،با جلسات کلاسی به من هدیه داد بود،این رمز را بگشایم.همه ی کلیدها را امتحان کردم.قفل بود!قفل بود!قفل!!!!!البته که استاد کلید بهتری دارد!کلید پردندانه تری یا برعکس!کلید بی دندانه ای!

 

     دلم برای استاد کریمی تنگ می شود!به خاطره می روم!به اولین جلسه ی کلاس و شور و هیجان دیدار با استادی که می گویند طی العرض می کند،استاد کریمی وارد می شود.مردی میانه سال،آرام و باوقار،با پیراهنی زیبا و خوش دوخت به رنگ سبز روشن و کیف چرمی،با بند بلند بر دوش!بعد از سلام و احوالپرسی قوانین کلاس را می گویند و تا من مشغول آماده کردن کاغذ،برای جزوه نویسی می شوم استاد چهارزانو بالای تریبون بلند دانشگاه نشسته!

 

     آغاز کلاس با یک تفاوت!با یک رمز!با یک تغییر!با لحنی متفاوت!استادی متفاوت!این کلاس نه از آن کلاس هاست!قرار نیست فقط جزوه بنویسی!این کلاس،کلاس حضور است!کلاس معرفت است!باید سلول،سلولِ وجودت سر کلاس باشد وگرنه چیزی دستگیرت نمی شود.اگر زرنگ باشی استاد کلیدهایی به تو هدیه خواهد داد.اما با دیدن تنها «شکل آن کلیدها و «شنیدن صدای دسته کلید»نمی توانی رمزی را بگشایی!باید آنها را دریابی!کلاس استاد کریمی حضور می خواست!تمرکز!و دقت!

 

     اولین واحد درسی که در محضر ایشان بودم،درس«ادبیات کهن ایران و جهان»بود.اولین جلسه را با «رمز»آغاز کردیم.با شاهنامه ی فردوسی و گفتار اندر فراهم آوردن کتاب:

                 تو این را دروغ و فسانه مخوان               به یکسان روش در زمانه مدان

                  هرآنکو که اندر خورد با خرد                    دگر بر ره رمز معنی برد.

    کلاس های ایشان همواره رمزآلود بود.«محمد زمان وفاجویی» که افتخار حضور در کلاس های اصفهان ایشان را هم داشت،می گفت سر کلاس های اصفهان اسفند دود می کنند.و اینجا،اراک،لابلای نگاه های دانشجویان،استاد رمز در هوا می پراکند.و اگر هشیار بودی،معرفت می گرفتی!اگر هشیار بودی و سراسر حضور،استاد تو را عاشق می کرد،می توانستی حضور کامل معرفت را دریابی و عشق را با تمام وجود سربکشی.می توانستی تا قاف وجود همراهش شوی و پله پله دانش را بپیمایی!استاد درس را نه با کلام که با نگاه به تو می آموخت!نه با کلمه که با احساس!

 

     کلمات بار معنایی جدای از کلمه داشتند.اعداد و ارقام تنها عدد نبودند.یک ظاهر داشتند و یک باطن.کلمات نیرو داشتند.نیرو قابل روءیت نیست.گاه با دهان بسته فریاد می کشیم!!!نیرو مربوط به روح است.روح در جریان است.تماشا می کنیم و لذت می بریم.این لذت جایگاهش در هسته است!استاد نفس هایمان را در سینه حبس می کرد،به ما فکر می داد.فکر می کردیم و در پایان کلاس با اشاره ی یک دست استاد،نفس بازمی گشت و مغز پرفکر شده بود.

 

     تصور کنید!وقتی می خواهید به چیزی فکر کنید بدون استثناءنفس را برای لحظه ای حبس می کنید!همین الان امتحان کردید.درست است.و این اتفاق با اولین «نگاه چشمی»استاد کریمی رخ می داد.نفس ها حبس می شد.مغز فعال می شد.بحثی گسترده می شد.انرژی وارد هسته ی وجود ما می شد.و حرکت در ضمیر ناخودآگاه من و ضمیر وجودی مان آغاز می شد. و این تبلورِ احساسِ انسان است که هنر را می آفریند.

 

     در مدت کوتاهی که از بیماری ی استاد باخبر شدم و رنج کشیدم،در پی ناباوری به دنبال رمز این بیماری گشتم و نیافتم!نیافتم چون کوچک بودم!چون روی زمین زمین با کلیدهای برون به دنبال این رمز درون گشتم و امروز او رفته است تا به ابدیت بپیوندد.

 

     اگر استاد کریمی یگانه استاد معرفت من بود،پس چه شد که از رمز بهره ای نبرد؟پس چه شد که تن به بیماری داد؟پس چه شد که به جسم اجازه ی آزار روح را داد؟

 

     و حالا می فهمم که جسم تجزیه شد چون برای آن روح بزرگ،کوچک بود.حالا آن روح گسترده شده است!به وسعت آنچه تصور می کردمش!استادکریمی از گذشته و آینده تهی شده است.حال زیستی پاکی است.و ایشان حال مطلق شده است.پنهان شده است.رمز شده است. و الان است که باید این رمز را دریافت.حیف و صد حیف که همیشه دیر بیدار می شوم؛زمانیکه او دیگر نیست تا بیشتر بیاموزم.زمانیکه باید لابلای جزواتم پی حقیقت بگردم!وحالا آغاز می کنم:ابتدا از وظیفه ام که باید آنچه آموختم را بپراکنم،آنجا که عشق باید آغاز شود.

 

                                         ساره وفا-1/10/87ساعت 5/4صبح.من بودم وحضور استاد کریمی

                                                                        

نوشته شده توسط ساره وفا در ساعت 0:35 | لینک  |